دیگر ساکنان زمین
بدون شرح ...

یک بار است زندگانی.همان یک بارکه نسیم صبح رابه سینه فرومی دهیم همان یک بارکه سیبی راگاز می زنیم همان یک بار که تن درآب می شوییم یک بار نه بیشتر
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بی رنج، زین پیاله کسی می نمی خورد
بی دود، زین تنور به کس نان نمی دهند
تیمار کار خویش تو خود خور که دیگران
هرگز برای جرم تو، تاوان نمی دهند
بانوی شعر و خرد، اختر چرخ ادب
هفته ی گذشته در روزنامه خواندم که کلاغ ها و پروانه ها دارند شهر من را ترک می کنند. مشهد را شهر ادب و فرهنگ ! را.
هم شهریان من! کلاغ ها و پروانه ها یعنی نشانگان حیات و زندگی. کلاغ ها که صبحگاهان با صدایش بیدار شدیم و گاهی مادرمان ناراحت می شد و می گفت باز امروز چه کسی می خواد بیاید؟! کلاغ ها، همان موجوداتی که اگر دو بار پشت سر هم می خواندند حتمن خبر خوبی می آمد و وای به روزی که فقط یک بار صدایش در می آمد و مادر بزرگ ناراحت و نگران در انتظار خبر بدی می ماند. کلاغ ها دارند می روند... کاش حیات خانه ی ما یک سپیدار داشت از همان هایی که در پیوه ژن وجود دارد سپیدار بلند و راست قامت که روی شاخه هایش جا برای لانه ی چند کلاغ بود. آن وقت شاید یکی دو تایی از آن ها می ماندند ...
پروانه ها دارند می روند و شعرها را در حسرت یک بال رنگی می گذارند. نمی دانم چه بنویسم؟ کار ی می توانم بکنم؟ می دانید کلاغ ها پرندگانی مقاومند و رفتن آن ها یعنی آلودگی ی هوا آن قدر زیاد است که حتا آن ها هم نمی توانند دوام بیاورند... من می مانم و شهری بی کلاغ و بی پروانه... ما می مانیم و شهری خاموش که دیگر کسی خبر مهمان های ناخوانده اش را از سر بام خانه ها نمی دهد!
چه ها که نمی کند این بشر دو پا چه ها که نمی کند!
امشب خسته ام به اندازه ی کوچ هزار پرنده از شهرم، خسته ام... دوباره خواهم آمد و از ظلم بشر خواهم نوشت...
پروانه هایم می روند و از هیچ کسی صدایی برنمی آید... شما بگویید شهر بی کلاغ و پروانه در کدام نقشه ی جهان وجود دارد؟
پی نوشت: پیوه ژن، نام روستای ابا و اجدادی من که در 60 کیلومتری مشهد قرار دارد.
افزایش رویکرد روان شناختی در فیلم ها یکی از مسایلی است که برایم جالب است. در هر فیلمی رد پای پررنگی از دیدگاه ها ی روان شناختی که به تبیین اندیشه و رفتار انسان می پردازد، دیده می شود. این امر از آن روی توجه مرا به خود جلب می کند که روان شناسی با فلسفه آمیخته است اگر چه که شوربختانه روان شناسان به ویژه در کشور ما از فلسفه همان قدر می دانند که در کتاب های درسی خود به اختصار آموخته اند. افسوس... بگذریم.

آخرین فیلمی که این روزها دیده ام فیلم دیدنی و اثربخش "سخنرانی پادشاه" با کارگردانی ی "هوپر" بود با موضوع بسیار جذاب تأثیر زبان و سخن بر زندگی شخصی و اجتماعی انسان و نیز بر دیگران تا به آن جا که یک کشور را در برابر هجوم هولناک دشمن حمایت می کند.
یکی از عوامل بی چون و چرای دست یابی به قدرت سخن گفتن شجاعانه، زیبا و اثر بخش است که در این فیلم گوشه هایی از این اثرگذاری را به خوبی می توانیم ببینیم. آمیختگی رازآلود و عجیب اندیشه و سخن با یکدیگر و تأثیر جادویی ی ان بر شنونده در هر سطحی هنوز هم می تواند دستمایه ی تحقیق و پژوهش های شگرف علمی باشد. برای باور این دیدگاه کافی است نگاهی دقیق تر به اطرافیان خود بیندازیم.
به هر روی این فیلم دیدنی جدا از برجستگی های سینمایی اش به ویژه بازی ی تحسین برانگیز "فرث" و " جفری راش" که هنرمندانه ترین ارتباط را با بیننده ی خودبرقرار می کنند واو را همراه با عواطف سرشار خود در این فیلم همراه می سازند آن گونه که هنگام سخنرانی مهم و تاریخی پادشاه این بیننده است که همچون پادشاه دهانش خشک می شود و همچون گفتاردرمان گر با چشمانی امیدوار و هنگامه ای در دل در برابر دوست، بیمار و پادشاه انگلستان می ایستد تا تنها همراه او در ادای سخنانی شورانگیز برای هم میهنانش باشد؛ این فیلم خواسته یا ناخواسته نقش زبان را در ساختن سرنوشت به تصویر کشیده است.
با نام خدا شروع می شد...
همیشه یک نفر بود و یک نفر نبود. من، اما می خواستم این آغاز ِ کهن را شوری دیگر ببخشم و گنبد نیلوفری را روشن کنم. می خواستم از شاهزاده ای بگویم که شوالیه نباشد و جادوگری که معجونش، زندگی را جاودانه کند. زیبایی که بیدار باشد و سوار بر اسب سفید بر ساحل ، تاخت کند و نسیم، هوای موج ها را زیر گیسوان سیاه بلندش بیفشاند... قهرمان قصه ای که بزرگی اش به وسعت نگاهش باشد و قدرتش در وفایش.... قصه ای پر از کلاغ هایی که روی سپیدارهای بلند، لانه های همیشگی بسازند و زمستان ها به شهر رحم کنند و کوچ را به پرستوها واگذار کنند و آدم ها معنای این همراهی ی با شکوه را بفهمند. روباه ها در قصه هایم بر سر راه ِ شاهزاده ها حکایت دوشیزگانی را می گفتند که مالک تن خود بودند و گلوبندی از نیلوفر بر سینه آویخته بودند. اهلی شدن، شرم آور نبود و ...
قصه هایم، شخصیتی می خواستند تا آفریده شوند و جان بگیرند و این گِل تیره را به دمیدن نفسی به بهشتی برسانند که وعده اش دور نیست و بر سریر پادشاهی بنشاند. پادشاهی که برای آتش، جشن بگیرد و آب را برای تن شویی دختران، پاک نگاه دارد تا هیچ "شیرین" ی صورتش را در اشک نشوید. کاخ هایی بسازد که حرم سَرایش را دیوهای مهربان بسته اند. دیوهای مهربان، شیطان را برای خدا می آرایند و او هم برای زندگی شعر می گوید و برای رقص دختران زیبا روی ساز می نوازد.
من شخصیتی می خواهم که بزرگ نباشد و قد ِّمن به شانه هایش برسد و بتوانم بی آن که بترسم به چشم هایش نگاه کنم و او هرزه علف های دیده هایش را بر پستان هایم نغلطاند و قوس آسمانی کمرم را با تیر هوس خم نکند.
عروسک قصه هایم احمق نیست و شب ها برای بچه ها آواز فرشته ها را ترجمه می کند و هر شب یکی از آرزوهایشان را با یک شکلات شیرین کاکائویی برآورده می کنند.
من برای قصه ام یک شخصیت می خواهم که زورش به خدا برسد و به او بگوید که عزراییل را زندانی کند و به جهنم بیندازد. قصه ی من را شهرزاد هزار و یک شب از بر نیست و صورتگران چین هنوز که هنوز است در به در ِکوه ها و درّه ها در پی عاشقان قصه هایم می گردند تا راز نگاه های عاشقانه را تصویر کنند. قصه ام یک نفر را می خواهد که بزرگ نباشد تا برای بوسیدن لب های من مجبور نباشد بنشیند و لب هایش را وقتی بر روی گونه ام بگذارد که من در میان گندم زار های دشت دست هایم را باز کرده ام و در هم آغوشی باد می دوم و او رو به رویم صورت در برابر صورتم نگاه می دارد.
او، اما می گفت: یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود ...
و من حالا می فهمم چرا یکی بود وقتی آن یکی نبود زیر گنبدی که کبودی اش دل مادربزرگ قصه گویم را رنجانده است. مادر بزرگ رفته است و چشم هایش را از من گرفته است. من تنها روی صخره ی سرد رو به روی دریا می نشینم و قصه ام را همچون شهرزاد قصه گو برای هزاران شب بی تویی می گویم:
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، ماه من پشت ابر زندونی بود ....
در کتاب خانه ی نه چندان بزرگ من اما به اندازه ی یک دنیا دوست داشتنی ام چند کتاب مقدس می درخشد که یکی از آن ها "درد جاودانگی" است. کتاب خواندنی و ارزشمند "میگل د اونامونو"، متفکر، فیلسوف، داستان نویس، مقاله نویس، شاعر ناآرام و آزادی خواه اسپانیایی.
من این کتاب را دو بار خوانده ام اما شور دوباره خواندنش آن قدر است که گویی نخواندمش! به بهانه ی یاد از "درد جاودانگی" خواستم گریزی بزنم به "هابیل".

هابیل و چند داستان دیگر؛
میگل د اونامونو
مترجم: بهاءالدین خرمشاهی
انتشارات ناهید
هابیل نام کتابی است که سه داستان را دربر گرفته است:
هابیل (داستان اصلی)، مرد ِ مردستان و قدیس مانوئل نیکوکار شهید.
همان گونه که از نام آن پیداست، داستان هابیل، برداشتی دیگر گونه از حکایت آشنای آیین ها "هابیل و قابیل" است.برداشتی قرن بیستمی، شاید. دو شخصیت کلیدی "هابیل" و "خوآکین" نماد هابیل و قابیل کتاب ادیانند. آن چه به این داستان جذابیت و رنگ و رویی دیگر می بخشد آن است که هابیل برخلاف نامش گر چه فردی است که شما در او به صورتی آشکار رفتار و ویژگی ناپسندی نمی بینید به ویژه حسادت که محور محتوایی این داستان است اما به گونه ای روشن از او خوشتان نمی آید. هابیل هیچ چیز ندارد. او مورد کینه ی خوآکین است چرا که در واقع عشق خوآکین را به چنگ خود گرفت. (نمی خواهم داستان را بازگو کنم.) در برابر، از خشم و کینه و حسادت خوآکین رنجیده نمی شوید. چرا که دست کم خوآکین چیزی دارد اگر آن چیز حسادت باشد و کینه اما هابیل....
داستان سوم؛ " قدیس مانوئل نیکوکار شهید" که یکی از پرآوازه ترین داستان های اونامونوست، از مفهومی ژرف تر و دردی انسانی تر سخن می گوید. در این داستان انسان های دغدغه مند دنیا دل به ایمان می سپارند تا آرامش بیابند و این ایمان ناب را از کشیش و قدیسی می ستانند که خود ایمانی به آن چه می گوید ندارد. برای شناساندن بهتر این داستان چیزی بهتر از نوشتن چند جمله از آن را نمی دانم:
"در مورد حقانیّت ادیان باید بگویم که همه ادیان تا آنجا که به مؤمنان و معتقدان خود حیات روحانی می بخشند، مادام که درد بزرگشان را که می دانند برای مردن زاده شده اند، تسکین و تسلی دهند، حقیقت دارند."
" دین من این است که در تسلی بخشیدن به دیگران – حتی اگر خودم آن تسلی را قبول نداشته باشم، تسلی پیدا کنم. – "
" شاید حقیقت چندان تحمل ناپذیر و هول انگیز و تلخ و مرگبار باشد که مردم عادی نتوانند باهاش زندگی کنند!"
" بزرگ ترین گناه بشر، به دنیا آمدن است."
و اما نکته ای که باید در خواندن داستان های اونامونو در نظر گرفت این است که اگر به چشمی به داستان نگریسته شود که انتظار رعایت اصول داستان نویسی در آن ها باشد، نمره ی شاید درخشانی نتوان به آن ها داد. پردازش های ناکافی و گاهی معرفی های نامتناسب شخصیت ها و .... به خواننده می گوید که اونامونو شاید برآن نبوده است که داستان بنویسد بلکه او از این ساختار برای واگویه های فلسفی خویش بهره برده است که به گمان من، به هدف خود رسیده است.
چگونه بگویم ! چگونه بگویم، کم می آورم؟!
همه التهاب سینه ام را در نفس پرسوز جاده ای باریک که به آن تلخ آب روستا ختم می شد، کم می آورم...
چگونه بگویم؟! که نگاهم را در تلاطم مستی درخت که سرسپردگی اش را به باد، خیره بودم، کم می آورم...
که دست هایم را به لمس هوس ِ خنک ِ چشمک زدن های بی امان چشمه ای که می خرامد و دلم را به تپش می خواند، کم می آورم...
من عطش را برای چشمان آبی نیلوفر، کم می آورم و گرمای لب هایم را برای چشیدن عسل لب های پروانه....
من آغوشم را کم می آورم برای بستر کوه و پای صنوبر... من خدا را برای سروهای بلند کم می آورم... من خودم را در برابر رنگین کمان، کم می آورم... من، عشق را برای کاج ها کم می آورم... من، بوسه هایم را از شهد کم می آورم وقتی دستم بناگوش شاخه ها را لمس می کند... من، حیرانی را کم می آورم وقتی موج، به هراسم می خواند و باد، به رقصم می کشاند ... من مستی را کم می آورم در خماری نرگس ... شعرهایم، در می مانند در آواز سوسن...
چه بگویم؟ چگونه بگویم؟! رفیق! من خدا را برای سرودن، کم می آورم....
چه بگویم؟ چگونه بگویم؟!
کم می آورم.. طبیعت را ....
مصاحبه با دکتر اکبری،استاد ادبیات دانشگاه فردوسی

* مهمترین راز ماندگاری فردوسی به نظر شما چیست؟
-به طور خلاصه در دو مساله می توان بیان کرد: اول زنده کردن زبان فارسی که در آن زمان به مانند کودک نوپا بود دوم در روزگار خودش به خاطر زنده کردن فرهنگ ملی ایرانی و متحد کردن ایرانیان در مقابل اعراب
*آموزه ها و مفاهیم دینی در شاهنامه چقدر نمود دارد؟
- اگردر شاهنامه بخواهیم تحقیق کنیم باید این نکته را در نظر داشته باشیم که شاهنامه عبارت است از تاریخ اقوام ایران باستان از کیومرث تا یزدگرد. این گستره وسیع سپهر مکانی و زمانی آن ایجاب می کند که افکار و فرهنگ این دوره عظیم تاریخی در آن نمایان شود در قالب داستانها ، اصطلاحات ، نصایح و ...
بنابراین طبیعی است که عقاید مذهبی آن زمان اعم از اندیشه های زرتشتی، مانوی مسیحیت و حتی آیین مهر پرستی د رآن نمود داشته باشد . خب از طرفی شاهنامه در چهار قرن بعد از اسلام تحریرشد و طبعا تحت تاثیر اسلام هم هست و چون فردوسی شیعه هم است این مساله نمایانتر می شودو عقاید شخصی او هم که پیرو فرقه شعوبیه است در دیباچه شاهنامه نمایان است.
مهمترین مساله فلسفی در اشعار او بحث وحدانیت است بر خلاف تصور زرتشتی دوران ساسانیان که بحث ثنویت را داشتند.
*به نظر شما چرا در مورد فردوسی لفظ پر مایه "حکیم " به کار می رود که در مورد معدودی از بزرگان به کار می رود؟
-دوره سامانیان به دوره خردگرایی معروف است و شاعران آن دوره هم بیشتر برون گرا هستند . بنیادی ترین آموزه شاهنامه خردگرایی است . خرد برای فردوس یک معیار سنجش است با وجود آنکه قهرمان پرور است اما چون اهل خرد است شخصیتها را هم مواخذه می کند و هم نصیحت می کند و نگاه آسیب شناسانه دارد.
*آداب اجتماعی ، اخلاق بین فردی در کنار پرداختن به درونیات در شاهنامه چه جایگاهی دارد؟ چون در نزد مخاطبان عام، فردوسی را بیشتر در افسانه ها و شخصیت پردازی هاش می بینند؟
- مردم در هرزمانی با توجه به نیازشان به فردوسی
و شاهنامه می پردازند و در این بین مساله ملی گرایی خیلی مهم است . پهلوان پروری
در شاهنامه پررنگ است و وقتی اثر خردمندانه ای برای عموم نقل می شود مردم قضایای
آن را بهتر می فهمند حتی بسیاری از حافظان وناقلان شاهنامه سواد خواندن و نوشتن
هم ندارند. با این وجود
باریک بینی و ظرافت اشعار او را درک می کنن 
*بسیاری فردوسی را استاد سمبل آفرینی می دانند ، نظر شما چیست ؟
-بله چون شاهنامه اثر حماسی ناب بر اساس اساطیر گذشته است.
(این ویژگی در شاهنامه رابو منثور هم وجود داشته است .) او با هنر شاعری جادویی به شخصیتها نمی پردازد و قدرت جابه جایی نمادها را دارد.
*تاریخ بیهقی به عنوان یک تاریخ نگاری قوی بعداز اسلام مطرح است و قدر ت تصویر گری هم در آن قوی است مثل داستان حسنک وزیر که استبداد دوران سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی را به تصویر می کشد. چه شباهتها و چه تقاوتهای بین شاهنامه و تاریخ بیهقی می بینید؟
-بهتراست که این دو اثر به این شکل با هم مقایسه نشود فردوسی در شاهنامه نمایندگی یک ملت را عهده دارست و عصاره روزگار خود است. امثال بیهقی زاییده و شاگرد شاهنامه اند البته فرق هایی هم دارند. بهتر است بگوییم که شاهنامه بنیان گذار تاریخ نگاری است.
*بین عطار و فردوسی شباهتهای زیادی بخصوص از جهت نماد سازی وجود دارد تفاوتهای بارزشان چیست؟
-عطار اسامی را گرفته و سپس در مسیر دیگر هدایتشان کرده سهروردی هم چنین کرده مثلا سیمرغ فردوسی و سیمرغ عطار هرکدام پاسخ به زمانه خودشان است . چون فرهنگ و اعتقادات فرق می کر ده ولی می بینیم که سهروردی یک بار هم از فردوسی نام نمی برد.
*به طور مشخص نقش شاهنامه د رتمدن آفرینی حوزه خراسان علاوه بر نقش کلی د ر ایران چیست؟
-باید بدانیم که منطقه خراسان بزرگ آن زمان در ایران بیشترین فشار را از ناحیه اعراب داشته و بیشترین نفوذ زبان عربی هم در این منطقه بوده . د رسایر ننقاط ایران اعراب ایرانیان را حتی به عنوان موالید خود در آورده بودن اما در خراسان به دلیل اینکه اکثرا دهقان بودند و استقلال مالی نسبی داشتند از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودن و توانستند هم خودشان را حفظ کنند و هم بروز دهند. دقیقی شاعر هم در این راه تلاش کرد اما سرودن شاهنامه در این دیار موج آفرینی عظیمی را در ایران پدید آورد.
*به نظر می رسد که حافظ و مولوی هم در داخل و هم د ر خارج ایران شناخته شده اند ولی خیام بیشتر د ر خارج و کمتر در داخل و فردوسی برعکس بیشتر در داخل شناخته شده و کمتر در خارج، نظر شما چیست؟
- نه موافق نیستم. وجهه جهانی فردوسی خیلی پر رنگ شده است . ۲۰۰سال پیش اولین نسخه شاهنامه در اروپا چاپ شد . تبلیغات ما در شناخت جهانی او کم است ما حتی از همایشهایی که د رمورد او در خارج برگزار می شود بی خبریم.
*به نظر شما د رعصر حاضر نیازمند چه نوع بازفهمی از شاهنامه هستیم با توجه به تهاجم فرهنگی غرب هم از جهت هجمه از بیرون و هم استحاله از درون؟
-شاهنامه یعنی نام ایران. هر زمانی که کشور مورد هجوم بیگانگان قراداشته نقش آن پر رنگ تر گشته . چه در دوران دفاع مقدس و چه امروز که گرفتار تهاجم فرهنگی هستیم شاهنامه می تواند نماد هویت و خودباوری ملی مان باشد.
*به عنوان آخرین سوال زیباترین عبارت شاهنامه را بیان بفرمایید؟
- چو ایران نباشد تن من مباد
این بیت هر چقدر هم که تکرار شود از بار معنویت آن نمی کاهد.
این گفت و گو را یکی از دوستان به خواهش من انجام داده است که از ایشان قدردانی می کنم.