در معنویت چشمان تو
سوختم؛
شیطان !
یک بار است زندگانی.همان یک بارکه نسیم صبح رابه سینه فرومی دهیم همان یک بارکه سیبی راگاز می زنیم همان یک بار که تن درآب می شوییم یک بار نه بیشتر
در کتاب خانه ی نه چندان بزرگ من اما به اندازه ی یک دنیا دوست داشتنی ام چند کتاب مقدس می درخشد که یکی از آن ها "درد جاودانگی" است. کتاب خواندنی و ارزشمند "میگل د اونامونو"، متفکر، فیلسوف، داستان نویس، مقاله نویس، شاعر ناآرام و آزادی خواه اسپانیایی.
من این کتاب را دو بار خوانده ام اما شور دوباره خواندنش آن قدر است که گویی نخواندمش! به بهانه ی یاد از "درد جاودانگی" خواستم گریزی بزنم به "هابیل".

هابیل و چند داستان دیگر؛
میگل د اونامونو
مترجم: بهاءالدین خرمشاهی
انتشارات ناهید
هابیل نام کتابی است که سه داستان را دربر گرفته است:
هابیل (داستان اصلی)، مرد ِ مردستان و قدیس مانوئل نیکوکار شهید.
همان گونه که از نام آن پیداست، داستان هابیل، برداشتی دیگر گونه از حکایت آشنای آیین ها "هابیل و قابیل" است.برداشتی قرن بیستمی، شاید. دو شخصیت کلیدی "هابیل" و "خوآکین" نماد هابیل و قابیل کتاب ادیانند. آن چه به این داستان جذابیت و رنگ و رویی دیگر می بخشد آن است که هابیل برخلاف نامش گر چه فردی است که شما در او به صورتی آشکار رفتار و ویژگی ناپسندی نمی بینید به ویژه حسادت که محور محتوایی این داستان است اما به گونه ای روشن از او خوشتان نمی آید. هابیل هیچ چیز ندارد. او مورد کینه ی خوآکین است چرا که در واقع عشق خوآکین را به چنگ خود گرفت. (نمی خواهم داستان را بازگو کنم.) در برابر، از خشم و کینه و حسادت خوآکین رنجیده نمی شوید. چرا که دست کم خوآکین چیزی دارد اگر آن چیز حسادت باشد و کینه اما هابیل....
داستان سوم؛ " قدیس مانوئل نیکوکار شهید" که یکی از پرآوازه ترین داستان های اونامونوست، از مفهومی ژرف تر و دردی انسانی تر سخن می گوید. در این داستان انسان های دغدغه مند دنیا دل به ایمان می سپارند تا آرامش بیابند و این ایمان ناب را از کشیش و قدیسی می ستانند که خود ایمانی به آن چه می گوید ندارد. برای شناساندن بهتر این داستان چیزی بهتر از نوشتن چند جمله از آن را نمی دانم:
"در مورد حقانیّت ادیان باید بگویم که همه ادیان تا آنجا که به مؤمنان و معتقدان خود حیات روحانی می بخشند، مادام که درد بزرگشان را که می دانند برای مردن زاده شده اند، تسکین و تسلی دهند، حقیقت دارند."
" دین من این است که در تسلی بخشیدن به دیگران – حتی اگر خودم آن تسلی را قبول نداشته باشم، تسلی پیدا کنم. – "
" شاید حقیقت چندان تحمل ناپذیر و هول انگیز و تلخ و مرگبار باشد که مردم عادی نتوانند باهاش زندگی کنند!"
" بزرگ ترین گناه بشر، به دنیا آمدن است."
و اما نکته ای که باید در خواندن داستان های اونامونو در نظر گرفت این است که اگر به چشمی به داستان نگریسته شود که انتظار رعایت اصول داستان نویسی در آن ها باشد، نمره ی شاید درخشانی نتوان به آن ها داد. پردازش های ناکافی و گاهی معرفی های نامتناسب شخصیت ها و .... به خواننده می گوید که اونامونو شاید برآن نبوده است که داستان بنویسد بلکه او از این ساختار برای واگویه های فلسفی خویش بهره برده است که به گمان من، به هدف خود رسیده است.