X
تبلیغات
رایتل

فقط یک بهار
هر گونه برداشت از این وبلاگ پیگرد قانونی خواهد داشت. 

از میان یادداشت هایم

توبه ام را می شکنم؛ توبه ی بزرگم را امشب می شکنم و از خوشه های خاطره، دانه دانه انگور یاد تو را می چینم. با تسبیح شاپرک ها، ذکر نیمه شب های تنهایی ام را می شمارم و الماس دردم را زیر خاک باغچه می کارم تا وقتی رنگین کمان بتابد. توبه ام را می شکنم و دیگر در باغ گیلاس نمی نشیتم و تا آخر کوه می دوم... آسمان، کمربند ستاره بسته و من چیزی را شکسته ام و دستم را روی گردن خیالم گذاشته ام و از طرب رؤیاهایم شراب می خورم... شکوفه های بهار، مرا یاد تو می اندازند، چه کنم وقتی همه ی خوبی ها، توی چشم تو شکوفه می بارند و همه ی سوسن ها روی لب هایت رنگ می پاشند... واین تقدیر حرامی ی دلم است که توبه هایم را می شکنم...

اثر  دست هایت، گونه هایم را لرزانده و از انعکاس صدایت، قلبم تپیده، دارم تکرار می شوم هر لحظه، در آینه ای که قاب صورتت را لای میخک ها جمع کرده. عکس باران افتاده توی دلم و رعد شعرهای شاملو کاغذم را سوزانده و من به " لحظه دیدار" اخوان پناه می برم! همدم تنهایی و دردم، درخت انار باغچه است که انارهایش تازه دمیده اند و مثل لب های عاشق من سرخ سرخ شده اند. امشب هم نسیم، خبر از قاصدکی می دهد که از راه رفته ی تو می آید... کاش زودتر بیاید و باز هم مثل پیچک های نازک بی تاب باوفا، لای موهای سرسبز شلوغ پنهان شود؛ سرّی دارند قاصدک و پیچک و من می دانم این کفشدوزک کوچکی که آرام روی نرده های بهارخواب راه می رود، صدای آن ها را شنیده و گرنه این قدر اطراف چشم های نیمه باز من طواف نمی کرد....

نفس بکش... نفس بکش... باران بارید، باران بارید و موهایم خیس شد وانگشت هایم رقص حرامی را تمرین کردند درست زیر باران وقتی پاهایم وسط حوض روی کاشی ها زیر آب، هم آغوشی ماهی و ماه را بر هم می زد...

نگاهم کن... توبه شکسته ای ام من؛ یک حرامی ی خیس، یک گناهکار تمام عیار، تمام قد زیر شاخه های چنار می لرزم... از انحنای ابرویم، شربت بی خوابی روی چشم هایم می چکد و من افسون هزار قصه را در باد می دمم...

دارم می سوزم؛ مولانای دلم شیشه ای شراب بر سر دست گرفته  و در برابر خانقاه تدبیرم، کوس رسوایی ام را ترانه می خواند و من می دانم شمس آرزو و حسرت از شرق دلبری هایم سر می رسد و سرکه از آن شیشه می نوشد و من چرخ زنان دنبال تو می گردم در کوچه پس کوچه های خراب و پرمیخانه ای که از گذر چشمت جا مانده اند... از پنجره ها، سنگ می بارد و خون قربانی ی هفت سنگ، روی پیشانی ی پینه بسته ام، می پاشد و حج همسایه های خدا تمام می شود، ستون های نمازم را شکسته ام و بی سر و پا می دوم...  بایزید را می بوسم و از گوشه ی نگاه عطار می لرزم وقتی نان و آب خرقانی سبدم را می گشاید... مستی ام را تا سحر اجابت افطار می کنم اما باید اذانم را بخوانی، من افق تو را پشت کوه های بلند کودکی دیده بودم... از نیشابور می دوم تا کوچه های پرعاشق شیراز و می دانم در ضمیر سبلان مرا می بوسی... از شهریور شعرها رمیده ام و از اردی بهشت خاطره ها، میخک چیده ام، بگذار اسفند، قلندری های دلم را در الوند آتش به خواب بینم، در شب مستی ... شاید این آخرین توبه ام باشد!

نیره - 5 شهریور 91 ساعت 22:36


[ جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 15:17 ] [ نیره ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35019