X
تبلیغات
رایتل

فقط یک بهار
هر گونه برداشت از این وبلاگ پیگرد قانونی خواهد داشت. 

با نام خدا شروع می شد...

همیشه یک نفر بود و یک نفر نبود. من، اما می خواستم این آغاز ِ کهن را شوری دیگر ببخشم و گنبد نیلوفری را روشن کنم. می خواستم از شاهزاده ای بگویم که شوالیه نباشد و جادوگری که معجونش، زندگی را جاودانه کند. زیبایی که بیدار باشد و سوار بر اسب سفید بر ساحل ، تاخت کند و نسیم، هوای موج ها را زیر گیسوان سیاه بلندش بیفشاند... قهرمان قصه ای که بزرگی اش به وسعت نگاهش باشد و قدرتش در وفایش.... قصه ای پر از کلاغ هایی که روی سپیدارهای بلند، لانه های همیشگی بسازند و زمستان ها به شهر رحم کنند و کوچ را به پرستوها واگذار کنند و آدم ها معنای این همراهی ی با شکوه را بفهمند. روباه ها در قصه هایم بر سر راه ِ شاهزاده ها حکایت دوشیزگانی را می گفتند که مالک تن خود بودند و گلوبندی از نیلوفر بر سینه آویخته بودند. اهلی شدن، شرم آور نبود و ...

قصه هایم، شخصیتی می خواستند تا آفریده شوند و جان بگیرند و این گِل تیره را به دمیدن نفسی به  بهشتی برسانند که وعده اش دور نیست و بر سریر پادشاهی بنشاند. پادشاهی که برای آتش، جشن بگیرد و آب را برای تن شویی دختران، پاک نگاه دارد تا هیچ "شیرین" ی صورتش را در اشک نشوید. کاخ هایی بسازد که حرم سَرایش را دیوهای مهربان بسته اند. دیوهای مهربان، شیطان را برای خدا می آرایند و او هم برای زندگی شعر می گوید و برای رقص دختران زیبا روی ساز می نوازد. 

من شخصیتی می خواهم که بزرگ نباشد و قد ِّمن به شانه هایش برسد و بتوانم بی آن که بترسم به چشم هایش نگاه کنم و او هرزه علف های دیده هایش را بر پستان هایم نغلطاند و قوس آسمانی کمرم را با تیر هوس خم نکند.

عروسک قصه هایم احمق نیست و شب ها برای بچه ها آواز فرشته ها را ترجمه می کند و هر شب یکی از آرزوهایشان را با یک شکلات شیرین کاکائویی برآورده می کنند.

من برای قصه ام یک شخصیت می خواهم که زورش به خدا برسد و به او بگوید که عزراییل را زندانی کند و به جهنم بیندازد. قصه ی من را شهرزاد هزار و یک شب از بر نیست و صورتگران چین هنوز که هنوز است در به در  ِکوه ها و درّه ها در پی عاشقان قصه هایم می گردند تا راز نگاه های عاشقانه را تصویر کنند. قصه ام یک نفر را می خواهد که بزرگ نباشد تا برای بوسیدن لب های من مجبور نباشد بنشیند و لب هایش را وقتی بر روی گونه ام بگذارد که من در میان گندم زار های دشت دست هایم را باز کرده ام و در هم آغوشی باد می دوم و او رو به رویم صورت در برابر صورتم نگاه می دارد.

 

او، اما می گفت: یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود ...

و من حالا می فهمم چرا یکی بود وقتی آن یکی نبود زیر گنبدی که کبودی اش دل مادربزرگ قصه گویم را رنجانده است. مادر بزرگ رفته است و چشم هایش را از من گرفته است. من تنها روی صخره ی سرد رو به روی دریا می نشینم و قصه ام را همچون شهرزاد قصه گو برای هزاران شب بی تویی می گویم:


یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، ماه من پشت ابر زندونی بود ....

 

[ چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 10:22 ] [ نیره ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35019